به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد
سالهاست رفته ام از خاطرات این و آن از برای خاطرم اشکی نمی ریزد کسی
خانه های عاشقان گر تکیه گاه اشکهاست پس چرا بر شانه ام اشکی نمی ریزد کسی
اگه از تو ننوشتم
فکر نکن سرم شلوغه...
توی زندگی یه وقتا
تنهایی رمز عبوره...
اگه از چشمات گذشتم
فکر نکن عاشق نبودم...
مطمئن باش توی دنیا
دل به تو سپرده بودم...
خیلی سخته بگی میرم
وقتی می خوای که بمونی...
وقتی می خوای تو خیالت
شعرای قشنگ بخونی...
من گذشتم از تو اما
تو همیشه بهترینی...
مثل اشکی واسه چشمام
موندگاری و صمیمی...
من می خواستم تو خیالم
ازتو تا ابد بخونم...
تنها باشم بی حضورت
رازچشماتو بدونم...
من می خواستم واسه دردام
تنهایی خونه بسازم...
با نت های مهربونیت
شعرای قشنگ بسازم...
می دونستم وقتی میرم
دیگه تا ابد غریبم...
حتی واسه چشم خیست
بی وفاترین فریبم...
شاید امروز که سیاهی
رخنه کرده تو وجودم...
بدونم که راستی راستی
روزی عاشق تو بودم...
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
پریشان خاطران آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت
من از سمت سپاه عشق بازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت می کشدماه از گل رویت
* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
یکی بود یکی نبود
اون که بود تو بودی
اون که تو قلب تو نبود من بودم
یکی داشت یکی نداشت
اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم
یکی خواست یکی نخواست
اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جداشه من بودم
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس .
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...
تو ذهن کوچه های آشنایی
پرشده از پاییز تن طلایی
تو نیستی و وجودم و گرفته
شاخه ی خشک پیچک تنهایی!